تا صبح

دانایی را نمی شود کُشت! (طومار شیخ شَرزین، بهرام بیضایی)

«تا استقلال، آزادی، جمهوری» – مجموعه یاد داشت ها پیرامون جنبش سبز (1)

با 2 دیدگاه

این، نخستین یاد داشت از سِری یاد داشت هایی ست که به تحلیل و نقد و بَر رسی جنبش سبز می پردازند. خوب است همین ابتدا دو نکته مورد توجّه قرار گیرند:

  1. نخستین باری که احساس کردم به شدّت وجود چنین بحث هایی خالی ست، 22 بهمن 88 بود. آن موقع احساس کرده بودم دیگر موعد احساسی گری و جَو زده گی به سَر آمده و باید دقیق تَر به مسیری که طی شده و مسیری که می خواهد طِی شود نگریست. با این حال به دلیل اوضاعی که در پی طرح «اسب تروا» -که در ادامه ی این بحث ها خواهم گفت نا کامی در 22 بهمن آن چنان مربوط به این طرح نبود- پیش آمد و احساس یأسی که میان آن ها که خود را «سبز» می دانند حس کردم از نوشتن پیرامون جنبش سبز خود داری کردم. بار دیگر آن جا بود که گفت و گوی تحلیلی دویچه وِله با عبّاس عبدی منتشر شد و باز مرا وسوسه کرد در این باره مفصّل بنویسم ولی این بار مشغولیت اجازه نداد و آخرین وسوسه اَم موقع انتشار گفت و گوی ندای سبز آزادی با حبیب الله پیمان بود که این بار تصمیم گرفتم کمی بیش تَر بخوانم که وقتی بخواهم بنویسم حَرف هایم ارزش ِ خواندن داشته باشند. وقتی بیانیه ی هجدهم مهندس موسوی منتشر شد، به نظرم رسید وقت آن رسیده که ببینیم جنبش سبز چی ست، به کجا می خواهد برود و از چه مسیری و مسائلی را در مورد این جنبش بَر رسی کُنیم. در این میان، این بحث در فرندفید و دید گاه های همین مورد در گودر، هم راه با سَبُک شدن مشغولیت ها باعث شد شروع به نوشتن این یاد داشت ها کُنم. از دیگر سو، اکنون وقت بسیار مناسبی برای طرح این بحث ها ست؛ چه، جنبش سبز آن شور حسینی ابتدایی را از دست داده -خواهم گفت چرا- و آرام شده، این به ترین موقع برای اندیشیدن است، اندیشیدن در فضایی بدون هیجان های کاذب.
  2. شیوه ی کار در این نوشته ها به این صورت است که ابتدا دو دوران ِ پیش و پس از انتخابات بَر رسی می شوند، سپس نقد و تحلیل ها ارائه و راه کار ها و راه بُرد ها عرضه می شوند.
  3. برای جلو گیری از سَر رَفتن حوصله ی خواننده گان این بحث های مفصّل در چندین بخش و طیّ چندین نوشته ارائه می شوند.
  4. به هیچ عنوان ادّعایی ندارم و این بحث ها تنها برای پاسخ به پرسش هایی ست که در ذهن دارم و حدس زدم احتمالن باید این پرسش ها برای افراد دیگری هم مطرح باشد و چه بسا پاسخ های من سود مند واقع شود. نتیجتن، از کَسانی که این نوشته ها را می خوانند در خواست می کُنم «بحث» کُنند؛ به این معنا که حَرف های مرا نقد کُنند و تنها شنونده نباشند، دید گاهِ شان را ابراز کُنند و اگر عرصه ای برای نوشتن دارند در مورد این دغدغه ها بنویسند و به من هم اطّلاع دهند بدانم دید گاهِ شان چی ست. جنبش ما به تحلیل، بسیار محتاج است.

____________________________________________

سه دوران

  • پیش از انتخابات؛ دوران رقابت های انتخاباتی
  • پس از انتخابات؛ دوران اعتراضات خیابانی (از 23 خُرداد 1388، تا 22 بهمن 1388)
  • پس از انتخابات؛ دوران سکون (از 22 بهمن 1388، تا اکنون)

نخست: پیش از انتخابات؛ دوران رقابت های انتخاباتی (1)

واقعیت این است که رسیدن به آینده ی روشن، بدون نگاه به گذشته امکان پذیر نیست. شخصن به «تجربه گرایی»، که نتیجه ی محتمل ِ کوشش برای آموختن از گذشته است و شبیه سازی موقعیت ها را، بدون توجّه به شرایط و زمان وقوع پدیده ها به وجود می آورَد اعتقادی ندارم امّا به این سخن عمیقن معتقد اَم که:

تجربه ها صرفن اهمیتی ندارند، نگاه انسان به تجربیاتش است که اهمیت دارد.

توماس هابز

در نتیجه بَر این باور اَم که برای ارائه ی یک تحلیل دُرُست و در ادامه تعیین راه کار و راه بُرد ها می بایست ابتدا به مسیری که طی شده نگریست.

صادقانه بگویم پیش از انتخابات، هَر چند در تک و توک مراسم انتخاباتی مهندس موسوی شرکت کردم و از شادی ِ مَردُم در رقابت های انتخاباتی ذوق کردم امّا به این مراسم نگاه خوبی نداشتم.

ابتدا برایم شدیدن ابهام و سؤال ایجاد شده بود. چه طور جمهوری اسلامی که چنین سابقه ی سیاهی در سَر کوب -از 30 خُرداد 60، تا اعدام های سال 67، تاقتل های زنجیره ای، تا حمله به کوی دانش گاه، تا ستاره دار کردن دانش جویان- دارد، اجازه می دهد این جشن های خیابانی که آخرین ِ شان شادی ِ پس از صعود به جام جهانی 98 بود به این آزادی بَر گزار شود؟ چه طور توانسته به این نیاندیشد این جشن ها ممکن است علیه امنیت ملّی باشند؟ وجود چنین فضای آزادی در جمهوری اسلامی و دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد برایم شگفت آور بود؛ احمدی نژادی که در دورانش خفقان به اوج رسیده بود. چه گونه این هم زیستی مسالمت آمیز میان مَردُم را تحمّل می کُنند؛ هم زیستی زیبایی که آن یکی به این یکی نمی گوید «عرزشی» و این یکی به آن یکی نمی گوید «جلبک». گاهی می ترسیدم نکُند این ها دام باشد، بعد خودم را قانع می کردم مهندس موسوی کاندیدایی ست که از غربال شورای نگه بان همین نظام گذشته، سال ها نخست وزیر این نظام در بد ترین دورانش بوده، حتّا ائتلافی از اصول گرایان ِ حامی ِ او تشکیل شده است. ولی هیچ جور راضی نمی شدم چه گونه امکان این آزادی در جمهوری اسلامی وجود دارد؛ آزادی ای که اجازه داری دستِ دوستت را بگیری و زنجیر انسانی تشکیل بدهی، تظاهرات مسالمت آمیز بَرگزار کُنی و در سالن 12 هِزار نفری کَسانی بیایند و حَرف هایی بزنند که در جمع های خصوصی گفته می شود.

گاهی فکر می کردم احتمالن مهندس موسوی گزینه ی نظام برای طرح وحدت ملّی ست و همین موضوع -نجات کشور از وضعی که در دوران چاهار ساله ی احمدی نژاد کشور دچارش شده- احتمالن باعث به وجود آمدن چنین آزادی هایی می شود، آزادی هایی که مانند دوران خاتمی برای نجات نظام از فرو پاشی، ترمیم وجهه ی بین المللی آن و هدایت نا رضایتی ِ عمومی به مسیر اصلاحات و در نتیجه کنترل ِ بیش تَر بَر آن ایجاد شده. مهندس موسوی آدمی ست که مدّت ها از عرصه ی سیاست -دستِ کم در ظاهر- دور بوده و این، به ویژه برای نسل ِ نویی که می خواهد انتخابات را بَرگزار کُنَد احتمالن جذّاب است که یک هنر مند که کار ِ سیاسی اَش را در عمل تجربه نکرده کاندیدای انتخابات شود، دستِ هم سَرش را در اَنظار بگیرد، حَرف های نو بزند و کار های نو انجام دهد. شواهدی هم برای خودم داشتم؛ مهندس موسوی هنوز هم عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام است، در دوران خاتمی مشاور عالی رییس جمهور بوده، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی ست، تشکّلی از اصول گرا ها از او حمایت کرده بودند و در ضمن او از سوی هیچ حزبی کاندیدای انتخابات نشد و مستقل به عرصه آمد.

با همه ی این ها باز هم از جَوّی که مَردُم را گرفته بود دل ِ خوشی نداشتم. همه جا رنگ سبز می دیدم -از آنتن ماشین ها، تا مچ بند ها، تا لاکِ ناخُن و رو سری و شال و مانتو- و خوش حال می شدم چه خوب است چیزی بالأخره توانسته جامعه ی مغموم ِ ما را سَر  ِ حال بیاورَد و می توانیم در ایران هم کارناوال شادی به راه بیاندازیم امّا وقتی به مسائل ِ بالا فکر می کردم خیلی دَمَغ می شدم؛ فکر می کردم در به ترین شرایط باز هم تاریخ بعد از 12 سال تکرار می شود و شور و هیجان ِ خواستن ِ چیز هایی که بیش از صد سال است در پی آن هستیم و میل به تغییر و به بود اوضاع اجتماعی و جوانه های امیدی که سَر بَر آورده اَند به یأس و سَر خورده گی می انجامد.

آن چه باعث می شد این موج خوش حالم نکُند دوران ریاست جمهوری خاتمی بود. یادم بود با چه شوری بَر سَر ِ کار آمده بود و در عین حال یادم بود در آخِرین مراسم روز دانش جو در دانش گاه تهران چه بَر خوردی با او شده بود، مسیری که برای مهندس موسوی پیش بینی می کردم تقریبن همین بود، یک نومیدی ِ دیگر. یادم بود خاتمی روی موج مخالف با ناطق نوری سوار شده بود و بیش ترین رأیش را هم از همین سبد به دست آورد:

من بار ها گفته‌ اَم و اصلاح طلبان هم از اين جمله ی من خيلی خوش‌ ِ شان نمی آيد امّا حقيقت اين است كه اگر در 2 خُرداد 76 به‌جای آقای خاتمی يک تير چراغ برق هم در مقابل ناطق نوری كانديدا می شد رأی می آورد! چون كسانی كه به خاتمی رأی دادند اصلن او را نمی شناختند امّا احساس كردند او با بقيه كمی فرق دارد.

صادق زیبا کلام، گفت و گو با روز نامه ی ایران

این بار هم همین ما جَرا داشت رخ می داد، من در مهندس موسوی تنها شخصیت یک منتقد و معترض احمدی نژاد را می دیدم و دو نکته باعث شد ایمان بیاورم این بار با تمام دفعاتِ پیش فرق دارد و نَه مهندس موسوی، خاتمی ست، نَه احمدی نژاد، ناطق نوری و این بار سال 1388 است، نَه 1376.

ادامه دارد…

نوشته شده توسط بامداد راد

23 ژوئن 2010 در 14:04

2 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. [...] در این مورد در نوشته های «تا استقلال، آزادی، جمهوری» (+، +) بیش تَر خواهم [...]

    چرخ و فَلَک « تا صبح

    10 ژوئیه 2010 در 01:45


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.