تا صبح

دانایی را نمی شود کُشت! (طومار شیخ شَرزین، بهرام بیضایی)

تا بهاری دیگر؛ سبز را عاریتی باش

دیدگاهی بگذارید »

[عنوان و دو شعر؛ از شهید عزت الله ابراهیم نژاد، شهیدِ کوی دانش گاه]

ما را به خاطر بیاور!

ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم،

شور ِ عشق در سینه داشتیم و

پیش از آن که عاشق شَویم،

سینه بَر خاک سوده،

مُردیم.

از 18 تیر 78 خاطره ی نسبتن روشنی دارم؛ از دودِ خیابان ولی عصر، از پلیس های که شکل ِ دیگری داشتند و بیش تَر شبیه هیولا بودند، از لاستیک های آتش گرفته، از خیابان های شُسته به خون و از جوانی که وسط خطّ ویژه ی اتو بوس خیابان ولی عصر داشت نماز می خواند.

به یاد می آورم، به یاد بیاوریم و مؤمن شَویم به قدرت اعتراض؛ به قدرتی که خون ِ نا حق ریخته شده در وجود مَردُمان پدید می آورَد. به یاد بیاوریم ترس ِ حکومت را از به قول خودِ شان «یه مشت سوسول»:

وقتی دانش جو ها از کوی دانش گاه بیرون آمدند، بین میدان ولی عصر بودند تا حرکت کُنند به سوی خیابان آذربایجان، من در آن هنگام دفتر آقای خاتمی بودم. آن زمان من عضو شورای شهر تهران بودم. اعضای شورای شهر را برده بودم به کوی دانش گاه تا خرابی‌ ها را ببینند و برای باز سازی و اختصاص بودجه اقدام کُنیم. من به خاطر این کار رفته بودم دفتر خاتمی که آقای صفوی (فرمان دِه سپاه) زنگ زد به آقای ابطحی و گفت که خط قرمز ما خیابان جمهوری ست، هَر کَسی از این خیابان پایین‌ تَر بیاید، می‌زنیم. متوجّه شدیم که بچّه‌ های دانش جو دارند رو به پایین حرکت می‌کُنند، به من گفتند که بروم با آن ها صحبت کُنم، رفتم با دانش جو ها صحبت کردم، یک طرف بچّه‌ های رحیم بودند، یک طرف هم بچّه‌ های دانش جو، با قَسَم و آیه و من بمیرم تو بمیری، سَر ِ راه پیمایی را کج کردم به سمت کوی دانش گاه و گفتم بِرید من هم می‌آیم به کوی.

سعید حجّاریان در گفت و گو با فارس

ببینید چه گونه به هراس افتاده اَند که به صراحت از شعار علیه جمهوری اسلامی و مقام رَه بَری سخن می گویند و رییس جمهور قانونی مملکت را تهدید به اقدام خود سَرانه می کُنند:

آیا حرمت‌ شکنی و توهین به مبانی این نظام، تأسّف و پی گیری ندارد؟ آیا حریم ولایت فقیه کم‌ تَر از کوی دانش گاه است؟ آیا حریم امام، آن انسان کم‌ نظیر، کم‌ تَر از جسارت به یک دانش جو است؟ آیا چند روز امنیت کشور را دچار اخلال کردن و به هَر مؤمن و متدیّن حمله کردن و آتش زدن فاجعه نیست؟ آیا زیر سئوال بردن جمهوری اسلامی، این یادگار دَه‌ ها هزار شهید و شعار علیه آن دادن فاجعه نیست؟

جناب آقای رئيس‌جمهور، اگر اِم روز تصميم انقلابی نگيريد و رسالت اسلامی و ملّی خودِ تان را عمل نكُنيد، فردا آن‌قدر دير و غير قابل جبران است كه قابل تصوّر نيست.

نامه ی فرمان دِهان سپاه به خاتمی (رییس جمهور وقت)

شاید باور کردنی نباشد که یک حرکت دانش جویی، این چنین، نظامی را که این قدر به اقتدارش می نازد به رعشه انداخته باشد که تمام سپاه و بسیج و نیروی انتظامی پس از آن واقعه آن قدر آماده باشند که اعتراضات سال 88 را که می توانست به سقوط نظام بیانجامد، «جمع» کُنند.

بد نیست چند روایت از 18 تیر 88 را مرور کُنیم؛ روایت شجاعت و دل آوری را، روایت قساوت و نا مَردی را:

این اعتراض ها چاهار هفته پس از اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد در دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ایران در حالی صورت گرفته است که مقامات سیاسی و انتظامی این کشور هشدار داده بودند با هَر تجمّعی «به شدّت» برخورد خواهند کرد.

بی بی سی فارسی

در تظاهرات دی روز آنچه بیش از همیشه به چشم می خورد حضور زنان در سنین مختلف بود؛ زنان که در میان آنان از سنین مختلف دیده می شد در میان شلّیک هوایی، گاز اشک آور، و چماق های آماده ی لباس شخصی ها فریاد می زدند: «مرگ بر دیکتاتور»، «دولت کودتا، استعفا، استعفا»، «زندانی سیاسی آزاد باید گردد»، «نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم».

با بالا گرفتن شعار ها که در برخی نقاط با گفتن «مجتبا، بمیری، رَه بَری رو نبینی» به فرزند آیت الله خامنه ای نیز رسید، نیرو های ضدّ شورش، به طرز بی سابقه ای به ضرب و شتم مَردُم پرداختند که این برخورد شامل افراد مسن نیز شد. به گفته ی یک شاهد عینی وقتی مَردُم از سمت جنوبی خیابان انقلاب، در مسیر غرب به شرق در حرکت بودند، نیرو های بسیجی به پیر مَردی که نمی توانست با سرعت مورد نظر آن ها، خیابان را تَرک کُنَد، حمله کردند و او را به باد کتک گرفتند. در اینجا مَردُم در دفاع از مَرد سال خورده بَرآمدند وفریاد زدند: «خجالت، خجالت».

روز آن لاین

دو باره کاخ ستمت را خواهیم لرزاند خامنه ای، این بار فرو خواهد ریخت. آن روز بالأخره می رسد، آرزو می کُنم آن روز زنده باشی و ببینی پاسخ خون تمام «عزّت» هایی که پَر پَر کردی؛ «عزّت» آن روز را دیده بود که سرود:

باران،

با … را … ن ، باران … باران،

ساق هايم چون نی

و

دست های تر ِ رقصانِ تو را می طلبد؛

روح باران.

تا بهاری ديگر،

سبز را عاريتی باش؛

تا بپوشم به بهاری، من سبز،

تا بخوانم سَر ِ داری، من سرخ،

چون بميرم به خزانی، من زرد.

تا بهاری ديگر،

سبز را عاريتی باش و بهار،

عشق را؛

هديتی باش و ببخش…

طراوت ما کهنه گی تو را خواهد پوساند.

نوشته شده توسط بامداد راد

9 ژوئیه 2010 در 14:36

نوشته شده در نگاه کرگدنی, جنبش سبز

برچسب خورده با

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.