نوشتههای برچسب خورده با ‘عقل’
نمی دونستم چی بگم
دی روز برای رَفتن به جایی سوار ِ اتو بوس شدم. رو به روی صندلی ِ من مَردی با یک کیسه ی مشکی پُر از جعبه های موبایل نشَسته بود و کنارم هم یک جوان که یک بطری آب معدنی کوچکِ خالی دستش بود. کیسه جلوی پای مَرد بود و من و جوان کناری می توانستیم محتویات کیسه را ببینیم.
جوان کناری از مرد پرسید: «گوشی ها نو ئَن؟» و مَرد با تکان ِ سَر تأیید کرد و گفت: «صفر ئَن!». خنده م گرفته بود که در مورد گوشی هم همان تعبیر نو بودنی را که برای ماشین به کار می بَرند به کار می بُرد. جوان یکی از گوشی ها را از مَرد خواست و به بَر رسی آن مشغول شد. قیمتش را از مَرد پرسید و مَرد به او قیمتش را گفت: «150 تومَن». جوان گوشی را به مَرد پس داد و کمی که گذشت به مَرد گفت: «اگه یه چیزی بگم مسخره م نمی کُنی؟». جوان لهجه ی مازندرانی داشت. مَرد خیلی عادی سَرَش را تکان داد که «نَه» و جوان تعریف کرد یک ماه کار کرده تا از چالوس به تهران بیاید و گوشی بخرد و برای این که بتواند ارزان تَر معامله کُنَد تصمیم گرفته به پاساژ علاءالدّین برود -این پاساژ در تقاطع خیابان های حافظ و جمهوری ست و آن قدر تازه گی ها مشهور شده که به جای پُل ِ حافظ عدّه ای می گویند علاءالدّین-. وقتی داشت تعریف می کرد به یکی از دوستانم فکر می کردم که در هم کَفِ همان پاساژ مغازه دارد و یک بار برایم تعریف کرده بود از بس اجاره ی مغازه در این پاساژ بالا ست که مجبور می شود به هَر کَلَکی برای در آوردن اجاره ی مغازه استفاده کُنَد. مدّتی هم هست در اطراف پاساژ دست فروش هایی هستند که گوشی معامله می کُنند.
جوان تعریف می کرد: «ساعت 7.5 رسیدم جلوی پاساژ، صبح ِ زود بود و هنوز مغازه ها باز نشده بودن. چَن تا از این دست فروشا اومدن سَمتم و ازم پرسیدن: «گوشی می خوای؟» و منم گفتم ببینم. یکی شون یه گوشی بهم نشون داد، خیلی با حال بود، چَن جا دیگه هم دیده بودم، گرون بود و فکرشو از سَرَم بیرون کرده بودم، عُمرن نمی تونستم هیچ وقت اونو بخرم. پرسیدم: «چند؟» و اون جواب داد: «مفت! 115 تومَن!». دست و پامو گم کردم، اصلن فکرشو نمی کردم بتونم این گوشی رو بخرم. بدون امتحان و اینا، پولو دادم و گوشی رو گرفتم. سیم کارتمو که توش انداختم دیدم کار نمی کُنه. بهش گفتم: «آقا چرا کار نمی کُنه پس؟» و اون جواب داد: «شارژ نداره، باید شارژ بشه» و رَفت. یه کم همون دور و بَر گشتم تا مغازه ها کم کم باز کردن. رفتم پیش یکی از مغازه دارا و گفتم: «آقا این گوشیو می زنی به برق یه کم شارژ بشه؟»، گوشیمو گرفت و یه کم نگاه کرد و گفت: «داداش این گوشی خراب ئه!». گفتم: «بابا خراب چی یه؟! همین الآن خریدمش، بده ببینم، تو اصلن نمی فهمی گوشی چی یه!». چَن تا مغازه دیگه هم رَفتم، همه همینو می گفتن. داشتم دیوونه می شدم. زنگ زدم 110، گفتم: «به دادم برسید! تو روز ِ روشن کلاه بَرداری کردن ازم!» ولی فایده ای نداشت، می گفتن مدرکی نداری. چَن دفعه هم رَفتم پیش ِ انتظامات پاساژ، اونا هم همینو می گفتن. من می دونستم کی گوشی رو بهِم فروخته، حتّا چَن بار بیرون ِ پاساژ دو باره دیدمش ولی وقتی رَفتم سَمتش باهام دعوا کرد و نزدیک بود مَنو بزنه.
داشتم حیرون اطرافو نگاه می کردم. همون گروهی که صبح اومده بودن سمتم و یکی شون -که الآن نبود- گوشی رو بهِم فروخته بود اومدن سمتم و پرسیدن: «آقا می خوای معامله کُنی؟». من هاج و واج نگا شون می کردم. اونا گوشی رو که تو دستم بود ازم گرفتن و شروع به معاینه ش کردن. گفتن: «اگه بخوای 40 تومَن خریدار ایم!». فکر کردم حدّ اَقَل یه مقدار از پولمو زنده کُنم. 37 تومَن از شون گرفتم».
دوستم می گفت وقتی یک مشتری می بینند که لهجه دارد و از لباس و سَر و وضعش می فهمند از شهرستان آمده برای فروش گوشی به او سَر و دست می شکنند. می گفت هَر کاری دل ِ شان بخواهد می کُنند؛ از گوشی ِ خراب، تا گوشی ِ دزدی، بدون گارانتی و قلّابی را به حقّه های مختلف به او می فروشند و اگر هم هیچ کدام از حقّه ها جواب نداد -که معمولن به خاطر چرب زبانی فروشنده ها و زرق و برق مغازه و گوشی جواب می دهد- یک گوشی ِ سالم و نو را به بهانه های مختلف -گارانتی ِ معتبر، نا یاب بودن در بازار و غیره- گران تَر از حدّ عادی می فروشند. تعریف می کرد چه خاطراتی که بعدن از فروش گوشی به مشتری ِ بی چاره برای هم تعریف می کُنند.
من واقعن آن موقع که جوان داشت ما جَرایش را تعریف می کرد نمی دانستم غیر از افسوس خوردن و سَر تکان دادن چه کار باید بکُنم؛ خصوصن وقتی گفت: «حالا مسئله ای نیست، یه ماه دیگه جون می کَنم پولش در می یاد. نمی دونم وقتی رَفتم شهر ِ مون چی جوابِ خونواده مو بدم که ازم می پرسن این همه کوبیدی تا تهران رَفتی، پول ِ یه ماهتو دادی گوشی خریدی؟ بده ببینیم!».
پدر بزرگم می گفت: «تا اَبلَه در جهان است، مُفلِس در نمی مانَد». می دانم این قضاوتِ بی رحمانه ای است، ولی اگر فکر می کرد و جَو گیر نمی شد، این اتّفاق می افتاد؟