نوشتههای برچسب خورده با ‘هرزه گی’
سقوط
یک دی شب که فیلم دیدار هنر مندان با خامنه ای را در اخبار ساعت دَهِ شبکه ی سه دیدم، غیر از نگاه شیفته ی خیلی شان حرکت حمید لولایی برای من از همه جالب تَر بود. حمید لولایی وقتی با خامنه ای سلام و احوال پُرسی کرد، از او خواست با هم رو بوسی کُنند و این کار را هم کرد (چند پیوند از این دیدار: +، +، +، +، + و +).
مدّت مدیدی ست که رُمان ایرانی نمی خوانم و عمدتن کم تَر فیلم ایرانی نگاه می کُنم. در مورد این که چرا چند وقتی ست رُمان ایرانی نمی خوانم بعدن مفصّل خواهم نوشت ولی در مورد فیلم ایرانی، غیر از تمام محدودیت هایی که در نهایت به ابتذال ِ بیش از پیش سینمای ایران انجامیده، ضعف های پُر شمار فنّی -از کار گردانی و فیلم نامه تا بازی ها- آن قدر توی چشم می زنند که حواسم بیش تَر معطوف به ضعف ها می شود تا چیز دیگر. موردی که همیشه موقع دیدن یک فیلم ایرانی به نظرم می رسد، شباهت اجرای تمام شخصیت هایی که یک بازی گَر اجرا می کُنَد با هم و با شخصیت اصلی ِ خودِ بازی گر است (موارد انگشت شماری استثنا وجود دارد). به طور مثال شریفی نیا؛ تقریبن تمام نقش هایش مبتنی بَر دَغَل کاری و هرزه گی و زن باره گی و حقّه بازی ست و در زنده گی اَش هم چنین شخصیت دو دوزه بازی دارد که در عین حال که آدمی ست اهل تفریح و خوش گذرانی و -احتمالن- اعتقادی هم به خامنه ای ندارد، در این دیدار اخیر این چنین عاشقانه به خامنه ای می نگرد و در آن یکی دیدار هم (یک مراسم افطاری که چند روز پس از مراسم تنفیذ غیر قانونی رییس دولت کودتا در بیت رَه بَری بَرگزار شده بود) این چنین از «مدّعیان دموکراسی» که به خاطر شرکتش در مراسم تنفیذ به او تاخته اَند گله می کُنَد.
در مورد حمید لولایی هم همین قضیه صادق است. همان «خشایار مستوفی» این جا هم خودش را نشان می دهد؛ منتها چانه اَش جلو نیامده و هنگام رو بوسی نمی گوید: «نَــــــــه، غلام؟!». به یاد بیاورید نقش هایی را حمید لولایی بازی کرده و در هَر کدام چه کاراکتری را به نمایش گذاشته؛ در همه گی یک شخصیت پُر مدّعا ولی ترسو (پُفِ تو خالی) خواهید دید که این جا هم خودش را نشان داده و وقتی خامنه ای را می بیند هوس می کُنَد او را ببوسد، انگار از خود بی خود شده.
وقتی حمید سوریان مدال طلای مسابقات جهانی کُشتی فرنگی را به احمدی نژاد اهدا کرد و از سخن رانی «مقتدرانه» ی او در ساز مان ملل تجلیل کرد نوشته ای به این مضمون نوشتم که «آن کَس جاویدان است که در قلب مَردُم جای داشته باشد، تو که دست بوس کَسانی هستی که دستِ شان به خون ِ طَرَف دارانت رنگین است از خاطر خواهی رَفت. به یاد بیاور حضور هم زمان شاه پور غلام رضا پهلوی و آقا غلام رضا تختی را در سالن کُشتی که آقا تختی آن موقع حتّا تمرین هم برایش ممنوع بود و وقتی وارد سالن شد آن قدر مَردُم تشویقش کردند که غلام رضا پهلوی از سالن بیرون رَفت». حالا هم به این -مثلن- هنر مندان می گویم، شُما که با چنین شوقی به قاتل هوا داران و تماشا چیان ِ تان می نگرید، حتّا لحظه ای به یاد می آورید که همان دختری که از چهره ی شاه رُخ استخری به وجد می آید یا همان پسری که شیفته ی الهام حمیدی ست اگر به شهادت نرسیده باشد و به مَحبَس این دژ خیمان گام نگذاشته باشد دستِ کم از عوامل این مَردُم فریبِ مافنگی کتک مفصّلی خورده است. چه گونه آن نگاه های شیفته را در خیابان می بینید و این کار را می کُنید؟ برای من عجیب است آسوده گی ِ وجدانی که دارید!
دو وقتی نام این وبلاگ را در پیش خوان وبلاگم در فهرست وبلاگ هایی که بیش ترین رشد را -از نظر میزان باز دید کُننده- داشته اَند خیلی جا خوردم. وقتی وبلاگی که این محتوا را دارد و تنها 2 روز است به راه افتاده این مقدار باز دید کُننده دارد و احتمالن به زودی هَر روز در فهرست بَر ترین وبلاگ های وُرد پرِس قرار می گیرد، باید خیلی بهِ مان بَر بخورَد. کم ترین معنای این رُشد، وجود هرزه گی در همین فضایی ست که خیلی به آن می نازیم و اقتدار ِ مان را در آن به رُخ حکومت می کِشیم. باز هم وجود این هرزه گی ایرادی ندارد، ایراد آن است که خیلی از ما که در ظاهر به این محتوا ها بی توجّه ایم در نهان شخصیت دیگری داریم، دُرُست انگار هَر کدام ِ مان «شریفی نیا»یی در خود داریم.